....سکوت سردم در آخرین وداع خواهد شکست
این سکوت لعنتی داره خفه ام میکنه سکوتی که مجبورم همیشه با خودم حملش کنم کاش میشد این سکوت تلخ را شکست.... من به فریاد مانند کسی که نیاز به تنفس دارد مشت میکوبد بر در پنجه می ساید بر پنجره ها محتاجم.......... از سکوت خسته شده ام ........ دلم فریاد میخواهد.............. خدا می داند، ولی ... خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای دبستانی ترین احساس من بازگرد و این مشقها را خط بزن پاکن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترهایمان از کاه بود تا درون نیمکت جا میشدیم ما پر ازتصمیم کبری میشدیم با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهنش رامیدرید کاش میشد باز کوچک میشدیم لااقل یک روز کودک میشدیم..... وقتی وارد
........غمگینم .........
و سکوت............. بهترین فریاد اعتراض دلم .............
به زمانه ای که آنقدر امتحانت می کند........... و آنقدر به زمین می زندت تا بالاخره.............. راه و رسم درست قدم برداشتن را یاد بگیری .......... و ای کاش همه........... ........ تحمل این افتادن های پی در پی را داشته باشند
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!
... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم
و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

طوفان های زندگی می شویم
می پرسیم خدا کجاست؟؟؟
در حالی که او
در حال تهیه ی
یک رنگین کمان است...


شاهرگ "کلامم" را
چنان بریده ، که سکوتم
"بند" نمی آید!

| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |










